نگاشته شده توسط: امین هاشمی | ژوئن 28, 2008

انشای آزادی

دیروز که داشتم کتاب هامو جمع می کردم و توی کارتن و پیش سایر کتاب ها در انباری می گذاشتم نگاهم به دفتر انشای سال دوم راهنماییم افتاد بی اختیار بازش کردم و ورقش می زدم گاهی هم یکی از اون انشاها را می خوندم تا رسیدم به این انشا که با موضوع آزادی نوشته بودم (برای انشا اختیاری) چون خوشم اومد ازش تصمیم گرفتم توی وبلاگ بگذارمش پیشنهاد می کنم قسمت نقل قول شده اش را حتما بخونید (این قسمت نقل قول شده دقیقا متن یک کتاب دیگر را آورده است) در ضمن اگر نوشته بد بود یا بچه گونه بود به بزرگی خودتون ببخشید اخه ماله اون زمانه و منم فقط اون انشا را تایپ کردم.

آزادی

ازادی برای ما آدم ها ….

می گویند که ادم ها با هوش ترین موجودات هستند و قدرت تفکر انان وجه تمایز ان ها بنسبت به سایر موجودات است اما نمی دانم چرا با این معرفت و بینش عمیق آدم ها هنوز انسان ها دارند اشتباهات اجداد خود را تکرار میکنند مگر نه این است که انسان ها از شکست ها درس زندگ میگیرند؟ پس چرا این چنین زندگی میکنند ادم ها طبق مثل معروف وقتی به دنیا میایند می خواهند دنیا را تغییر بدهند اما وقتی میمیرند گویی که اصلان پا در عرصه حیات نگذاشته اند. ادم ها حرف از چیز های مختلف میزنند دم از پیشرفت میزنند از تکنولوژی می گویند ولی این ها فقط وسیله و سر پوشی برای کارهایی است که ادم های زرنگ و به ظاهر موفق انجان میدهند. ادمیان از ازادی سخن میگویند به طوری که حتی نمیدانند ازادی چیست و به چه درد می خورد؟ بگذارید با هم سفری کنیم به 2500 سال قبل از میلاد و گفتگوی یک پزشک مصری را با یک پادشاه زیرک تماشا کنیم …

این گفتگو زمانی اتفاق می افتد که پادشاه سوریه که یک مستعمره مصر است مردم سوریه را بر ضد مصری ها می شوراند

“پادشاه سوریه از به وجود اوردن کینه در دل میردم سخن گفت و من به او گفتم شما که میدانید این حقیقت نیست و پادشاه جواب داد حقیقت عبارت از چیزی است که من در عقل مردم سوریه جای میدهم و وقتی من چیزی را در روح انان جا دادم ، ایمان پیدا میکنند که ان حقیقت است و طوری این ایمان در ان ها قوت میگیرد که اگر کسی بر خلاف ان چیزی بگوید او را به قتل میرسانند.

من به مردم سوریه این طور القا میکنم که ان ها برای این به وجود امده اند که آزاد زندگی کنند و آزادی چیزی است که از غذا و لباس و خانه و جان بیشتر ارزش دارد و مردم بر اثر تلقینت من این حقیقت را قبول می کنند و به قدری معتقد و علاقه مند به آزادی میشوند که حاضرند در راه ان از جان خود بگذرند و هرکس که عقیده به آزادی دارد سعی میکند که دیگران را معتقد کند و طولی نمی کشد که در تمام نقاط کشور جز یک عقیده به وجود نمی اید و ان اعتقاد به آزادی است و مردم نمی فهمند که اعتقاد به یک چیز مهوم دارند برای اینکه آزادی چیزی است که برای ملت سوریه و هیچ ملت دیگر وجود ندارد بلکه دستاویزی است که من بدان وسیله مردم را اغفال مینمایم تا اینکه بتوانم خود در سوریه بمانم و شما مصری ها هم وقتی به سوریه امدید عنوانتان این بود که قصد دارید سوریه را آزاد کنید و با این عنوان که جهت عوام ظاهری درخشنده دارد تمام سکنه سوریه را غلام خود کردید و از ان ها خراج گرفتید.

گفتم آیا تو به آزادی عقیده نداری؟

پادشاه امورو گفت نه و تو که یک پزشکی نمیتوانی بفهمی که هیچ زمامدار عقیده به آزادی ندارد بلکه با این عنوان مردم را فریب میدهد تا اینکه بتواند خود حکومت نماید و من به مردم سوریه میفهمانم که باید ازاد شوند و ازادی را بدست نمی اورند مگر اینکه علیه مصر متحد شوند و وقتی مردم متحد شدند و به تصورشان آزادی را بدست اوردند غافل از این هستند که باید مثل همیشه زحمت بکشند و خراج بدهند منتها در گذشته خراج ان ها را مصر میگرفت و بعد من همان خراج را از انان میگیرم و پیوسته به ان ها میگویم که شما سعادتمندترین ملل جهان هستید زیرا شما آزادهستید و انها نیز به همین عنوان واهی دلخوش هستند.

سینوهه تو نمیدانی که یک ملت مثل یک گله گوسفند است و باید او را به چیزی مشغول کرد تا اینکه بتوان بر او حکومت نمود و یکی از بهترین وسایل برای مشغول کردن ملت این است که به آن ها بگویند تو آزاد هستی و برای این به وجو امده ای که آزاد زندگی کنی و مردم چون عوام هستند هرچه بشنوند میپذیرند و ان را حقیقت میدانند و عمده این است که انقدر یک موضوع را در گوش مردم بخوانند که در روح انان جای گیرد”

حال  به نظر شما ازادی چیست؟ ایا ازادی این است هر کس هر کاری که دلش بخواهد انجام؟ قطعا این چنین نیست چون که همانطور که در قبل گفتیم انسان قدرت فکر دارد و این نیرو به او اجازه انجام هر کاری را نمیدهد و اگر هم ما فرض تعریف ازادی را بر این قرار بدهیم پس ناچار حیوانات از ما آزاد تر هستند. و اما تعریف من از آزادی قبل از این تعریف فکر کنم بهتر است نگاه کوتاهی به یک داستان داشته باشیم.(( یکی از دانشمندان اروپایی در زمان جنگ جهانی دوم به دست نازی ها اسیر میشود و انها وی را در یک سلول تاریک زندانی میکنند به طوری که وی حق دیدن اسمان را نداشته است او میگوید در ان زمان بود که امید به زندگی را از دست دادم و از اسیر بودن و نداشتن آزادی رنج میبردم ولی در یکی از روزها یک جرقه فکری مسیر زندگی من را تغییر داد و ان این بود که حالا که من نمیتوانم آزاد باشم پس خودم آزادی را خلق میکنم و این باعث شد که من در دوران اسارت با ازدادی هایی که برای خودم به وجو اوردم می پنداشتم ازاد ترین فرد جهان هستم.)) عقیده من از آزادی این چنین است که هر فرد برای خود حریم هایی دارد اما گاهی این حریم ها در توازن به سر نمی برند و آزادی ما انسان ها این است که این توازن ها را باز برقرار کنیم و برای پیشرفت خود بکوشیم و خود برای خود تصمیم بگریم و گول آزادی های واهی را نخوریم (نمی دانم که منظور من در این جا القا شده است یا نه ) و همیشه اگاه باشیم و انسان های خفته را بیدار کنیم مانند شمع روشنی که میتواند هزاران شمع خاموش دیگر را روشن کند بدون اینکه از شعله خودش کاسته شود و وقتی تمام انسان ها بیدار شدند ان وقت است که تمام ازادی ها معنا پیدا میکنند و انسان ها در چنگال اسارت ازادی های واهی نمیروند.


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها