نگاشته شده توسط: امین هاشمی | سپتامبر 15, 2008

دخترم سلام!

امروز تو به دنیا امدی ، یعنی امروز من برای اولین بار بابا شدم. آنقدر خوشحالم که نمی دانم چه کار کنم.امشب که تو در بیمارستانی ف من در خانه ، کنار تخت خالی ات نشسته ام و می خواهم تا صبح با تو حرف بزنم. می دانم خیلی باید صبر کنم تا روزی برسد که تو حرفهایم را بفهمی ؛ ولی چه کنم که دلم کوچک است. می خواهم همین امشب احساسم را روی کاغذ بیاورم ، تا وقتی بزرگ شدی بدانی پدرت روزی که به دنیا امدی به چه فکر می کرد و چه احساسی داشت.

اول می خواهم خودم را به تو معرفی کنم. اسم من ((عباس)) است؛ ولی تو باید مرا ((بابا)) صدا بزنی. من یک دانشجوی ایرانی هستم که برای ادامه ی تحصیل به اینجا آمده ام. تو مادر بزرگی مهربان ، پدر بزرگی دوست داشتنی و عمه ای خوب داری. من دو سال است که آن ها را ندیده ام. آخرین بار آن ها را در فرودگاه دیدم. ان روز هم مثل امروز حال عجیبی داشتم! نمی توانستم به چشم های مادرم نگاه کنم. بیشتر از چند دقیقه به رفتنم نمانده بود که او را در آغوش کشیدم ؛ طوری که چشمم به چشمهایش نیفتد، صورت خیسش را بوسیدم. از پدرم شرم بیشتری دارم؛ برای همین با او فقط دست دادم. احساس کردم دستش می لرزد؛ حتی شانه هایش هم می لرزید. می خواستم زودتر دستم را از دستش بیرون بکشم؛ ولی او با شدت مرا به طرف خودش کشید، بغلم کرد و زیر گوشم گفت: « پسر! ما برای دیار غربت بچه بزرگ نکرده بودیم.من و مادرت اصلا فکر چنین روزی را نمی کردیم »

با بغض گفتم: من زود بر می گردم آقا جان! چرا خون به جگرم می کنید؟ ما که قبلا حرفها را زده ایم»

او ادامه داد: «دست خودم نیست پسر! تا پدر نشوی، نمی فهمی که من و مادرت بی تو چه می کشیم و تا پیر نشوی نمی فهمی که ادم هرچه پیرتر می شود، بچه اش را بیشتر می خواهد.»

حوصله ی این جور حرف ها را نداشتم؛ ولی آقاجان ول کن نبود.با نرمی کف دستش چشم هایش را پاک کرد و گفت: «باباجانفمرا ببخش که تو را دست خالی روانه می کنم. چه کنم؟ وسعم نمی رسد که خرج تحصیلت را بدهم»

گفتم: «کی خرج تحصیل از شما خواست؟ خودم هرجور که شده ، گلیمم را از آب بیرون می کشم»

هر چه می خواهم که خداحافظی را کوتاه کنم؛اما او مرا محکم گرفته بود و نمی توانستم تکان بخورم. با خودم گفتم: «هنوز هم زورش از من بیشتر است. بیخود می گوید که پیر شده است»

مثل اینکه ناراحتیم را فهمید ، چون گفت : « عیبی ندارد. ناراحت نباش! هر جا که باشی دعای خیر من و مادرت دنبال تو است . برو! خدا به همراهت؛ ولی زود برگرد باباجان!»

خودم را از بغلش بیرون کشیدم.لباسم را مرتب کردم و با غرور گفتم: «زیاد ناراحت نباشید ، چندسال دیگر که با مدرک تحصیلیم برگشتم،شما پیش همه احساس سربلندی میکنید»

مادرم نگاهی به پدر کرد و او هم نگاهی به مادر ؛ اما هیچ کدام حرفی نزدند. با عجله خواهر کوچکم را بوسیدم و به او گفتم که مواظب پدر و مادرمان باشد.

چند دقیقه ی بعد ، در هواپیما نشسته بودم و از بالای آسمان وطنم ، به خانه ها که هر لحظه در نظرم کوچک و کوچکتر می شدند نگاه میکردم. همان موقع چیزی در درونم سنگینی کرد و امروز می فهمم که ان سنگینی ، غم دوری از عزیزانم بود.

سرانجام من با چمدانی کوچک و کوهی غم غربت و دریایی خاطره از عزیزانم، به آلمان قدم گزاشتم . شش ماه بعد از ورودبه اینجا با مادرت اشنا شدم. کمک او بود که توانستم زبان را زودتر و بهتر یادبگیرم. برای من که در اینجا کسی را نداشتم مادرت همه کسم شد. چهار ماه بعد که وارد کالج شدم ، تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم . چون می دانستم نظر پدر و مادرم راجع به ازدواجم چیست ، دیگر از انها نظر خواهی نکردم. دو هفته بعد از روزی که تصمیم به ازدواج گرفتم نامه ای از ان ها به دستم رسید که پر از نصیحت بود و التماس ؛ که دست نگه دارم و با مادرت ازدواج نکنم غ غافل از اینکه وقتی نامه ی ان ها به دستم رسید ، دو روز از ازدواج ما میگذشت. ان ها مسئله اختلاف مذهب را مطرح کرده بودند؛ ولی من برایشان نوشتم: «از اینکه توانسته ام یک غیرمسلمان را مسلمان کنم خوشحالم»

پدرم به بعضی اختلاف های فرهنگی ما اشاره کرده بود. یکی از ان ها این بود: « مگر نه اینکه ان ها از دست چپ می نویسند و ما از دست راست؟ از همین جا می توانی بفهمی که ما چقدر اختلاف فرهنگی داریم. تو چه طور می توانی از کسی که به عمرش وطن تو را ندیده ، بخواهی که هم فرهنگ تو بشود؟»

در جوابش نوشتم: «این اختلاف ها جزئی است و من به وجود مرز ها عقیده ای ندارم»

من برای هریک از ان اعتقاد ها ، دلیل منطقی اورده بودم. سرانجامف مادرم نامه ای برایم فرستاد که در پایان ان ، این شعر را نوشته بود:

« گلی که خوم بدادم پیچ و تابش

به اب دیده گونم دادم ابش

به درگاه الهی کی روا بی

گل از مو ، دیگری گیره گلابش»

دخترم! امروز که تو را برای اولین بار به سینه ام فشردم و طعم شیرین پدر شدن را چشیدم ، بیشتر دلم برای ان ها تنگ شده است. کاش آن ها هم اینجا بودند و تو و مادرت را می دیدند.آن وقت باور می کردند که من اشتباه نکرده ام . الان می خواهم به آن ها خبر بدهم که تو به دنیا امده ای. می خواهم برایشان بنویسم که من چقدر احساس خوشبختی میکنم.

راستی! می دانی اسمت را چی گزاشته ایم؟ مادرت می خواهد تو را «مارگاریت» صدا بزند ؛ ولی من اسم «مریم» را برای تو می پسندم. من و مادرت با هم به توافق رسیده ایم که من، تو را مریم و او مارگریت صدا بزند.

کاش می توانستی خودت بگویی که از کدام اسن بیشتر خوشت می آید.

سعی کن زود تر بزرگ شوی.

فدای تو

بابا

3 آذر 1360 – 24 نوامبر 1981


پاسخ‌ها

  1. سلام امین جون
    ارادت رفیق
    خیلی عالی بود
    بسیار احساسی و قشنگ بود
    بازم از این کارا بکن
    ممنون

    امین: به زودی کل این یادداشت ها را تایپ خواهم کرد امین جان

  2. خیلی قشنگ بود. اما کلی بگم که اگر از خودت نوشتیش بهتره که خلاصه تر می نوشتیش. یا شاید حداقل نظر منم “نو مینیمالیست ” اینه .

    امین: همانطور که در بخش یادداشت های غریبانه توضیح دادم این یادداشت ها از من نیست برای اطلاعات بیشتر از بخش یادداشت های غریبانه کمک بگیرید.

    سپاس گزارم از نظر شما

  3. خوب بود عزيز اما بزرگ شو ديگه

    امین: هادی خوشم میاد همیشه این جمله را می گی ، امین : سلام هادی -هادی: بزرگ شو دیگه! بابا یک تنوع بهش بده

  4. واقعا نمیدونم چی بگم ، همه در این ماجرا حق دارند ، من رو یاد یکی از داستان های سارتر انداخت طرف آچمز شده بود ! ولی واقعا کنجکاوم بدونم این بابا کیه ؟

    امین: علی رضا جان من منظورت را از حق و … متوجه نمی شوم لطفا بیشتر توضیح بده

  5. سلام.
    خیلی خوب و با احساس بود.
    ولی همین که همسرت اسم دخترتان را مارگاریت و شما مریم می خوانید معلوم شد که حق با پدر و مادرتان بود.
    با تشکر

    امین:
    دوست عزیز به غیر از اسم تاریخ ها هم هستند ، این نوشته مال من نیست من فقط عهده دار نقلش هستم.
    لطفا برای کسب اطلاعات بیشتر به توضیحات یادداشت های غریبانه مراجعه کنید.

  6. سلام
    امین جان خیلی خوب بود به نکات خوبی اشاره شد ولی نمی دونم واقعیت بود یانه …
    ولی فرق نمیکنه ممکنه یه جای توی این دنیای بزرگ در حال اتفاق افتادن باشه.
    سلامت و پیروز باشی
    :)

    امین: احمد جان ممنونم از لطف و توجه شما

    شاد و پیروز باشی

  7. سلام دوست عزیز
    مطلب شما بسیار زیبا و دل نشین بود .
    ولی یک نکته
    بنظرم حرف پدر بزرگوارت خیلی جال بود که ما با اینها اختلاف فرهنگی داریم.
    بهتر بود پیش از ازدواج با یک زن آلمانی از کسانی که سالها اینجا زندگی کرده اند در مورد خصلتهای اینها میپرسیدی. چیزی که پس از 3 سال زندگی در میان ژرمنها هنوز رنجم میدهد ، ناتوانی من(که بقول دوستانم نمره 20 در روابط عمومی دارم) در برقراری یک رابطه دوستانه با اینهاست. این درست است که میگویند آب و هوا روی خلق و خوی افراد تاثیر می گذارد بله همینطوره . بقول پسرم حتی روی سگ و گربه های اینها هم تاثیر سردی محیط را می توانی حس کنی. اینقدر طی این سه سال زندگی در اینجا نگاه سرد و برخوردهای از سر نخوت و بی اعتنایی دیده ام که تصمیم گرفته ام تا آخر عمر پا به اینجا نگذارم .
    از خدا برات آرزوی صبر دارم .

    امین: سلام بهنام جان

    باز هم می گویم این داستان زندگی من نیست عزیز! البته امیدوارم از خواندن این مجموعه لذت ببرید. چون مجموعه ی مورد علاقه خودم هم هست.

  8. مطمئنم چند سالها بعد مریم از خوندن این نوشته خیلی لذت میبره و صدها بار این نوشته ی محبت آمیز رو میخونه.
    شاد و موفق باشی رفیق

  9. منم برای فرزندم یک وبلاگ درست کردم .
    http://injairan.wordpress.com/2008/08/31/iran-year-140/
    برای فرزندی که 13 سال دیگر این مطلب را خواهد خواند …

    جالب بود

  10. اگر هر کشوری بجز المان بود باور میکردم

    امین: چون این یادداشت ها صرفا یک داستان است . شما از این به بعد به جای آلمان بخونید بورکینا فاسوی سفلی!

    موفق باشید


یک پاسخ بگذارید

پاسخ شما:

دسته‌ها