امروز بابا حال عجیبی دارد.با تو بازی می کند و می خندد؛ اما یکدفعه چشمهایش پر از اشک می شود.امروز حواس بابا پیش تو نیست. دلش اینجا نیست. آرام و قرار ندارد ؛ آخر امروز؛ روز عروسی لیلا ، تنها خواهر او است ؛ روزی که بابا سالها انتظارش را می کشیده و حالا می بیند که از این روز ، سهمی جز حسرت ندارد.
دخترم! آن روز ها که عمه ات بچه بود . اگر کسی اذیتش می کرد به کمکش می رفتم و از او حمایت می کردم. بزرگتر هم که شد ، تنهایش نگذاشتم و مثل یک سرباز آماده به خدمت هر جا که می خواست برود با او می رفتم. انگار وظیفه داشتم که تنهایش نگذارم. او به من احترام می گذاشت و من دوستش داشتم. همیشه آرزو می کردم او را در لباس عروسی ببینم و خودم به ماشین عروسش گل بزنم. می خواستم خودم بر سرش نقل و سکه بریزم و از مهمان ها پذیرایی کنم.
ای خدا ، الان لیلا کجاست؟ در لباس عروسی چه شکلی شده است؟الان به وقت ایران ساعت چهار است؛ حتما حالا سفره ی عقدش را هم چیده اند ، شمعهای شمعدانهایش را روشن کرده اند،نان را به نشانه ی برکت ، سبزی را به نشانه ی خرمی و عسل را به نشانه ی شیرینی زندگیشان در سفره چیده اند.
چشمهایم را می بندم ، با چشم دلم لیلا را می بینم که رو به آینه نشسته است و قرآن می خواند. زن های هر دو خانواده پارچه ی سفیدی بر سرش گرفته اند و یکی از زن های خوشبخت فامیل ، دو کله قند به دست گرفته است و بر سر لیلا قند می ساید. با گوش دلم صدای عاقد را می شنوم که می خواهد صیغه ی عقد را بخواند ؛ ولی تا سه بار سوال نکند ، لیلا «بله» نمی گوید.
چه مراسم قشنگی! راستی که جای من خالی است. اگر انجا بودم ، وقتی که «بله» را می گفت ، زودتر از همه به او هدیه می دادم.
دخترم! تو هم اگر انجا بودی ، گوشه ی دامن بلند عمه ات را می گرفتی و پا به پای عروس در میان مهمانها قدم بر می داشتی. دلم برای خودمان می سوزد که چنین روزی را از دست دادیم. لعنت به این غربت و لعنت به من که نخواستم چنین مراسمی را حتی برای خودم داشته باشم.
می دانی دخترم! روز عروسی من و مادرت ، ما دونفر تنها بودیم و مدتها دنبال «شاهد» گشتیم ؛ اما نتوانستیم کسی را پیدا کنیم. روز قبل از عروسی به مادرت گفتم : «بیا به غیر از پدر و مادرت ، چند تا مهمان دیگر هم دعوت کنیم. چنین روزی دیگر در زندگیمان تکرار نمی شود. بیا کاری کنیم که خاطره ی خوبی از ان روز در ذهنمان بماند.»
مادرت گفت : «می دانم که پدر و مادرم نمی ایند ، ولی می توانم دو نفر از همکارانم را دعوت کنم تا بعد از ساعت اداری به خانه ی ما بیایند و با هم یک فنجان قهوه بخوریم»
ناراحت شدم؛ چون می دانستم پدر و مادر او هم از اینکه دخترشان با یک خارجی ازدواج می کند، ناراحتند. ولی این دلیل را برای نیامدنشان به عروسی کافی نمی دانستم و گفتم : «مگر ممکن است پدر و مادرت نخواهند شاهد ازدواج تنها فرزندشان باشند؟ نکند چون ان ها مسیحی هستند ، از اینکه تو مسلمان شده ای ناراحتند؟ نکند با تو قهر کرده اند؟»
مادرت خندید و گفت:«آن ها مسیحی هستند چون پدر و مادرشان مسیحی بوده اند و هیچ تعصبی روی دینشان ندارند. من بارها از زبان پدرم شنیده ام که گفته است : افتخار می کنم که نه مسیحی ام ، و نه هیچ چیز دیگر!»
ولی دخترم! «هیچ چیز بودن» مایه ی افتخار نیست. ما شرقی ها وقتی احساس غرور می کنیم که چیزی باشیم.
بدیش این است که قبل از ازدواج با مادرت این چیز ها را نمی دانستم. فکر می کردم که او در یک خانواده ی مسیحی بزرگ شده است و اختلاف مذهب ما چندان مهم نیست؛برای همین اسم قشنگ مریم را روی تو گذاشتم تا به او بفهمانم که من هم حضرت مریم را دوست دارم.
عیبی ندارد. حالا دیگر سه سال از ان زمان گذشته و تنها چیزی که از روز عروسی مان به خاطرم مانده، این است که در یک صبح سرد زمستانی ف من و مادرت در حضور دو نفر از کارمندان سفارت ایران به عقد هم در امدیم. بعد دو تا بلیت برای برگشتمان به خانه خریدم. ظهر که شد با بقیه ی پولمان یک ساندویچ برای مادرت و یک تکه شیرینی برای خودم خریدم. مادرت به من گفت :«بهتر بود به جای شیرینی تو هم ساندویچ می خوردی ، اینطوری تا شب گرسنه می مانی.»
اما من خندیدم و گفتم : «نا سلامتی امروز ، روز عروسی ماست. ما رسم داریم که در چنین روزی ، شیرینی بخوریم ، عروسی که بدون شیرینی نمی شود.»
مادرت خندید و گفت : «چه رسم خنده داری!»
و وقتی من شیرینیم را نصف کردم و نصفش را به او دادم ، او بیشتر به من خندید.
پدرت عباس
15 فروردین 1362- 4 اوریل 1983


سلام
خیلی بابای گناه داره ای هست.دلم می سوزه
امین:
سلام
به زودی به قسمت های شاد داستان هم می رسیم
شاد و سلامت باشید.
توسط: دوشیزه شین در سپتامبر 16, 2008
در 8:20 ب.ظ
Aqaye ghahreman chera inghadar naleh mikoni, hezar mashala zan va bacheh ke dari, , Salem hamke hasti pas chera minali ino migam chon hala keh khodet khasti hamsaret khareji basheh pass shad zistan ham azash yad begir va in Farhangeh Negh zadane Irooni ro kenar bezar. Kharejia migan Faghir be donia oomadan dasteh khodeh adam nist vali Faghir mordan taghsireh khodeh adameh.
توسط: Iran در سپتامبر 17, 2008
در 12:53 ب.ظ