نگاشته شده توسط: امین هاشمی | نوامبر 24, 2008

دخترم!

امروز مجالی شد تا یک قسمت دیگر از یادداشت های غریبانه را قرار دهم البته یکی دو قسمت را حذف کردم برای مطالعه قسمت های قبل اینجا کلیک کنید.

مدت ها می گذشت که در زندگی ما هیچ اتفاق خاصی نیفتاده بود.توی این مدت،همه چیز نه خوب و نه بد؛بلکه عادی و مثل همیشه یکنواخت و کسل کننده بود.کاش امروز هم مثل همیشه عادی می گذشت و من چنین روز تلخی را هرگز تجربه نمی کردم.

مریم جان!صبح زود عمه ات از ایران تلفن کرد.وقتی گوشی را برداشتم ، صدایش می لرزید. احساس کردم مثل همیشه حرف نمی زند. زیاد حاشیه میرفت و حرفهایی میزد که هیچ ربطی به هم نداشتند.یک لحظه از فامیل می گفت ، یک لحظه از حال پدر که مریض است و مجبور شده اند او را در بیمارستان بستری کنند و بعد نیمه کاره ، حرف را به همسایه های می کشاند. آخر تحملم تمام شد و گفتم : «لیلا ، تو را به خدا زودتر بگو برای چه این وقت صبح تلفن کرده ای!»

بغضش ترکید و گفت: «داداش ، بابا مرد! امروز ما بی پدر شدیم»

و بعد بی خداحافظی تلفن را قطع کرد.

دخترم! باورت می شود که من از امروز دیگر بابا ندارم؟یعنی پدربزرگ مهربان تو دیگر نیست تا تو را به سینه اش بفشارد و نوازشت کند؟

چه حیف شد! تو در این پنج سالی که از عمرت می گذرد ، فقط دو ماه طعم محبت پدربزرگ خوبت را چشیدی و حالا از ان محرومی.بیچاره تو!بیچاره من که نمی دانستم فرصت زیادی برای در کنار پدر بودن ، ندارم.فرصتی ندارم تا با نشان دادن موفقیتم به او ، خستگی را از تنش بیرون کنم.او در حالی مرد که فکر می کرد من روی پای خودم ایستاده ام. به همه می گفت :«پسرم خودش خرج تحصیلش را در می اورد» و من دلم نیامد به او بگویم اینجا تحصیل مجانی است.می دانم پدربزرگت تا آخرین لحظه های عمرش فکر میکرد که زندگی من کم و کسری ندارد. با اینکه من بارها به او گفته بودم که ما با پرداخت مبلغ نا چیزی در خوابگاه دانشجویی زندگی می کنیم.او فکر می کرد که من در کاخی زندگی می کنم و می توانم دست هرکسی را که از ایران می آید بگیرم و یک اتاق هم به او بدهم.برای همین همیشه به من سفارش می کرد: «به درد دل هموطنانت برس!»

و من به او نگفتم که : «پدر! من آن قهرمانی که تو خیال کرده ای ، نیستم.»

دخترم! دلم می خواست قبل از اینکه او را به خاک بسپارند ، تن سردش را در آغوش بگیرم و برای آخرین بار با او حرف بزنم.به او بگویم: «پدر ، تو چه خسته مردی. خسته از غم دوری من. خسته از نگرانیهایی که برای من داشتی و خسته از رنجی که برای پروراندنم کشیدی. پدر ، تو فرشهای خانه ات را که برای روز مبادایت گذاشته بودی و می گفتی : «اگر مردم بفروشید و خرج کفن و دفنم کنید» به پای من ریختی تا یک بار دیگر مرا ببینب. پدر، تو می دانستی که به زودی ما را تنها می گذاری و می روی. در ان دو ماهه که ایران بودیم بارها به من گفتی که : «شاید این آخرین باری باشد که مرا می بینی.» این اواخر، بیشتر از قبل به من تلفن می زدی و وقتی گفتم : «پدر نگران پول تلفن شما هستم» گفتی :«فدای سرت بابا.شاید این اخرین باری باشد که صدایت را می شنوم.»

پدر تو مرگ را انقدر نزدیک می دیدی و من ان را دور و باور نکردنی.

این بار هم حق با تو بود و چه زود زمان ان رسید. لیلا برایم گفت که چقدر در برابر مرگ مقاومت می کردی و به آسانی تسلیم نمی شدی.گفت که چشم از در اتاق بر نمی داشتی ، تا اینکه مادر ، این یار و مونس وفادارت آن لحظه ی آخر هم درد تو را فهمید و ناگهان صدا زد: «عباس ، عباس آمد!» و تو لبخندی زدی ، به دور و بر اتاق نگاه کردی ، نفس راحتی کشیدی و جان دادی. مادر اشکت را که لا به لای چین و شکن صورتت مانده بود، پاک کرد و آنوقت خودش زار زار گریست.

پدر حالا که من نیستم ، چه کسی زیر تابوتت را می گیرد؟مگر نمی گفتی میخواهم وقتی مردم ، پسرم زیر تابوتم را بگیرد؟

حالا تنها پسرت کجاست؟فرسنگها دور تر از تو ، بدبخت تر از همیشه و به امید فردایی نامعلوم .دستش خالی ، نان خور همسر و فرزند. بله پدر! هیچ وقت به تو نگفته بودم که من حتی از پولی که دولت اینجا ماهانه به حساب هر بچه ای و همچنین بچه ی من می ریزد نمی توانم بگذرم.و در چنین وضعی با چنگ و دندان با زندگی مبارزه می کنم ، به امید روزی که مدرکی بگیرم.

پدر حالا که نیستی ، می فهمم هیچ چیز ارزش این را نداشت که تو را تنها بگذارم و حسرت روزهایی را بخورم که می توانستم در کنارت باشم. پدر ، کاش می توانستم خودم مراسم کفن و دفن تو را برگزار کنم. همیشه می گفتی: «دوست دارم پس از مرگم ، تا هفت روز صدای قرآن از خانه مان بلند شود. دوست دارم هر کس برای گفتن تسلیت به خانه مان می آید ، برای شادی روحم فاتحه ای بخواند و از همه با آبرومندی پذیرایی شود.»

بارها گفته بودی : «مادرت خیلی مریض است و من نگران او هستم. درست که کمتر شد ، او را برای معالجه پیش تو میفرستم.» و تو نمی دانستی که اگر اینجا دانشجو ها را بیمه نمی کردند ، من هم امکان دکتر رفتن و تهیه ی دارو نداشتم ، چه برسد به اینکه بتوانم خرج درمان مادر را هم بدهم.

پدر ، می دانم اکنون که در بستر سرد خاک آرمیده ای ، هنوز دلت گرم است به اینکه من مراقب مادر هستم و او را تنها نمی گذارم ؛ ولی من چهطور می توانم؟خودم هم گیج شده ام! یادم می آید ان روز بعد از ظهر که آخرین بعد از ظهر ما در ایران بود ، حیاط را آبپاشی کردی ، کنار حوض قالیچه انداختی ، سماور را آوردی و در کنار ما نشستی. آن روز نصیحتم کردی و گفتی :«بابا جون ،بچه بالش زیر سر است. بچه ات را حتی برای یک شب از خودت دور نکن. تا می توانی به او محبت کن و دوستش داشته باش. هر چه پول به پایش بریزی جای محبت تو را نمی گیرد. تا چشم به هم بزنی، دخترت بزرگ می شود و مونست می شود. ان وقت می فهمی تنها نیستی و کسی را داری.»

پدر! من مونس خوبی برای تو نبودم و وقتی می توانستم در کنارت باشم، تنهایت گذاشتم و به همه ی خوبیهای تو پشت پا زدم؛ولی قول می دهم که به هیچ قیمتی دخترم را از خودم دور نکنم.

بله ، مریم جان! من به پدربزرگت قول داده ام.حالا فقط از خدا می خواهم که به مادربزرگت صبر بدهد تا درسم را تمام کنم.

کاش پول داشتم و می توانستم به ایران برگردم…..

به امید آن روز

عباس


پاسخ‌ها

  1. سلام
    ممنون امین
    من این یادداشت ها رو دوست دارم
    و گریه ام میگیره وقتی می خونم
    بازم از این کارا بکن

  2. با سلام. مطلب حزن آلودی بود. مرا نیز به یاد دورانی انداخت که متاهل شده بودم و در حال گذراندن خدمت سربازی. شبی در خانه بودم که زنگ زدند و گفتند پدرم فوت کرده. مرگ نزدیکان سخت است.
    بماند. بهرحال مرگ حق است و بودن ما نیز آنرا دور نمیکند. اگر شما علم اندوزی کردید و برای سایرین مفید بودید، بدون شک روح پدر شما شاد خواهد بود. بگذارید دخترتان هم خوب بزرگ شود و روی پای خودش بایستد. گاهی حتی با در کنار هم بودن آدمها خیلی از هم دورند.
    یا حق

  3. خدای من دوشیزه شین! منظورت چیه که بازم ازین کارها بکن؟!؟ یعنی فکر میکنی این یادداشت رو همینجوری نوشته محض بالا بردن آمار وبلاگش یا اینکه خدایی نکرده منظورت اینه که بازم یکی از اقوامش….
    بهرحال تسلیت. اگه بخوای میتونی قهرمان باشی.

  4. آخی اینو یادمه- تو یلام بچه ها میخوندمش قدیما- خیلی وقت پیش..

  5. سلام بچه ها*

  6. امروز دلم خیلی گرفته ……اینم خوندم بدتر شدم.


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها