نمی دونم نوشتن این جور چیز ها توی وبلاگ کار درستیه یا نه اما نمی خواهم این بار سخت بگیرم چون حس می کنم نوشتنش حس خوبی بهم میده حداقل طوری که الان این موقع شب دارم فول شارژ این ها را می نویسم.
امشب بعد از یک بحثی که کردیم توی اشپزخونه یک بحث شکل گرفت که شاید به درد آدم هایی مثل من بخوره البته من از حرف ها و دفاعیه های خودم فاکتور می گیرم و بگم که اینا عین همون کلمات نیست ها چون همش که یادم نمیاد :
-امین بابا ببین ارتباط یک چیز کلیدیه که تو داری زیر پاش می گذاری
-چرا روش دیکتاتوری در پیش گرفتی دوست داری تا چیزی می گی بگند چشم و کسی هم مخالفت حرف نزنه ، تا یکی هم بهت چیزی میگه ادعای انتقاد پذیری داری اما توی عمل کم کاری می کنی
-چرا ادم ها را طبقه بندی می کنی ، مگه وقتی خدا اون ها را آفریده رو پیشونیشون نوشته که این چی کارست؟
-من خودم اعتراف می کنم که نمی تونم باهات ارتباط برقرار کنم و این مشکل منه ، نمی دونم شاید از تعصباتمه اما نمیخواهم تو اینجوری باشی می خواهم که راحت باشی آقا جون را ببین چه طور همه ازش یاد می کنند با بچه کوچیک بچه بود و با پیرمرد نود ساله پیر مرد اما تو دوست داری به همه از بالا نگاه کنی دوست نداری با پایین تر از خودت حتی حرف بزنی می ترسی و می کشی کنار ، چرا نمی تونی با کوچیکتر از خودت ارتباط بر قرار کنی؟ من دوست دارم تو راحت باشی ، بتونی بعدا با نسل های دیگه حرف بزنی و توی مدیریت هم کم نیاری (توضیحات پرانتزی : آقا جون پدربزرگ مادری من هستند که عمرشون را دادند به شما)
- بحث سواد توی ارتباط تاثیر 100% نداره خودتم می دونی که گاهی بعضیا که تازه دکتر مهندس میشوند چه جور مغرور می شوند پس ربطی به سواد نداره مهم بینش فرده که از الان توی سن تو باید درست بشه (اینجا گریزی به حرف های مامان میزنم) به نظرت توی این رمان ها چرا بیشتر بحث و گفتگو را میاره؟ فکر نمی کنی این ها هدفشون یاد دادن ارتباط به توئه؟ادم ها توی این حرفهاست که می تونه شخصیت ها را بشناسه اما تو به جای توجه به این ها ، شخصیت ناپلئون توی دزیره را گرفتی و می خوای حرفهات را با تحکم بگی و کسی هم باهات مخالفت نکنه این که نشد شاید اون یک جذبه ی خاص داشته اما اون ناپلئون بوده و تو امین ، باباهم وقتی یک چیز بهت میگه نمیخواد که جلوی هدفهاتو بگیره بدت را که نمیخواهد ، می خواهد بهت بگه که احتیاط هم باید بکنی خوبیت را میخواهد.
-یکم خودتو بیار پایین هی از اون بالا بالا ها نگاه نکن درخت هرچی میوش بیشتر باشه خمیده تره ادم باید با مردم خاکشیری باشه (یادم نمیاد کلمه دقیقش را یک همچین چیزی بود) خودش را بالا نگیره پایین باشه و متواضع اگه هم می خواهد نظرشو بگه طوری باشه که ازش فرار نکنند ، حرفش را بفمند و براش احترام قائل باشند.
-آره قبول دارم که یک جمع محدود تاییدت می کنند و تشویق اما ایا به نظرت همه اینطوریند؟ همه یک جور فکر می کنند؟ پس استناد به دور و بریات نکن و بگو راهم درسته و همه دارند اشتباه می گند تو هم اشتباه می کنی همونطور که من اشتباه می کنم مهم اینه که کمتر اشتباه کنیم
-با لجبازی کردن که کاری حل نمیشه ، می بینی اونها اینطوریند تو کوتاه بیا نزار سر هیچ و پوچ شخصیتت خرد بشه کله خر بازی هم در نیار
- هرکاری می کنی احترام و درست حرف زدن را یادت نره یادت باشه که درست از زبونت استفاده کنی و شلاقش نکنی برای این و اون
******
برای حذف این پست فردا تصمیم می گیرم هر چند که ….
*همیشه از انتظار بدم میومد و میاد اما الان دارم شکل دیگه ای از انتظار رو تجربه می کنم که خیلی خیلی لذت بخشه این حس خوب را مدیونش هستم و دوست دارم ادامه پیدا کنه


سلام اقا امین
به نظر من شما و پدر خوب با هم صحبت کردید.چیزی که من از صحبت های پدر و پسر ها دیدم دعوا و قهر پسر از منزل بوده.
شکاف بین دو نسل طبیعیه که اون هم راه کار داره و تا حدودی رفع میشه.
امیدوارم که رابطه عمیق تری با پدر داشته باشی
توسط: دوشیزه شین در دسامبر 20, 2008
در 7:11 ق.ظ
يلدات مبارك دوست خوبم
شب خوبي داشته باشي
توسط: مايسا در دسامبر 20, 2008
در 2:46 ب.ظ
میشه بیشتر خودتو معرفی کنی ؟
توسط: جواد احمدی در دسامبر 23, 2008
در 4:29 ب.ظ
نمی دونم چی بگم ولی این نقل قول به نظرم مناسبه(البته مخاطبش پدران و مادران هستند):
فرزندان شما، فرزندان شما نیستند.
آنها پسران و دختران خواهشی هستند که زندگی به خویش دارد.
آنها به واسطه شما می آیند، اما نه از شما، و با آنکه با شما هستند، از آن شما نیستند.
شما می توانید مهر خود را به آنها بدهید، اما نه اندیشه های خود را،
زیرا که آنها اندیشه های خود را دارند.
شما می توانید تن آنها را در خانه نگاه دارید، اما نه روحشان را،
زیرا که روح آنها در خانه فرداست، که شما را به آن راه نیست، حتی در خواب.
شما می توانید بکوشید تا مانند آن ها باشید، اما مکوشید تا آنها را مانند خود سازید.
زیرا که زندگی واپس نمی رود و در بند دیروز نمی ماند.
شما کمانی هستید که فرزندتان مانند تیر زنده ای از چله آن بیرون می جهد.
کمانگیر(خدا) است که هدف را در مسیر نامتناهی می بیند، و اوست که با قدرت خود شما را خم می کند تا تیر او را تیز پر و دوررس تر به پرواز در آورید.
بگذارید که خم شدن شما در دست کمانگیر از روی شادی باشد؛
زیرا که او هم به تیری که می پرد مهر می ورزد و هم به کمانی که درجا می ماند.
قربانت-پدرام
توسط: پدرام در دسامبر 24, 2008
در 2:47 ب.ظ