8 دی ساعت 9 شبس 18 سالی پیش اوِلین عر زندیگمو زِدَم و داغی دختِر شدنا رو دلی مامانم هشتم! آره دیگه تولدمس تبریک بوگید! (یک خط لهجه دار اصفهانی نوشتم ها) اره دیگه زپلشت 18 سالمون شد الان قدم با قد اسب ناصرالدین شاه یکی شده مونده عقلم که اونم از خدا درخواست کرَم دارم. بچه که بودم فکر می کردم 18 سالگی نقطه ی مهمی توی زندگیه الان که بهش رسیدم می بینم همچین ها هم خبر خاصی نیست ، سن قانون برای قانونی که نقش پشم توش بازی می کنی ، امان از افکار وقتی که بچه بویم و عاقل بودیم!
-ممنونم از همه کسایی که این روز به یادشون بود و به یادم بودند امیدوارم که عمری برای جبران خوبی ها داشته باشم راستی کادو ها امسال خیلی فرق داشت چیز هایی بودند که تقریبا تصور خریدشون توسط خودم سخت بود ادکلن مورد علاقم،ساعت و … از جشن و کیک و این جور چیز ها هم به خاطر عزاداری خبری نبود فقط کادو قبول می کردم
-امروز اتفاقات جالبی هم افتاد رفتم مغازه گفتم یک کارت 5 ساعته بدید گفت نداریم 3 ساعته هست فقط گفتم بدید همونجا خراشش دادم جایزه اش یک کازت دوساعته بود (اونم از ای اس پی ای که همیشه جایزش پوچه) بعد اومدم خونه ظهر که خوابیده بودم مامانم که از اداره اومد همش هی صدا میزد امین و میخندید و می خواست یعنی خودش را عصبانی نشون بده اما نمی تونست بهش گفتم چی شده؟ گفت حواسم نبود قبض موبایلت را پرداخت کردم
نگو قبض من هم بین قبض های خودشون بوده و مامان این هارا داده به همکارش که بزنه تو سیستم اونم هرسه را پرداخت می کنه نتیجه اش این شد که قبضی که من از خرداد پرداخت نکرده بودم پرداخت شد و من اندازه ی یک خر اونم نوع قبرسی اش کیف کردم
-رفتم اموزشگاه رانندگی دختره گفت آقا تاریخ تولدتون؟ گفتم 8.10.70 گفت امروز؟گفتم نه بابا امروز که نه 18 سال پیش احتمالا به زودی گواهینامه بگیرم
-یکی از مشکلاتی که جدیدا پیدا کردم اینه که خودم روی فایل هام پسورد می ذارم بعد که می خواهم بازشون کنم پسوردشون یادم نمیاد این برنامه ها هم که گزینه ی بابا غلط کردم بستنی خوردم و فراموشی پسورد و اینا که ندارند هی باید به مخیله فشار بیارم که اون موقع به چی فکر می کردم
-اسم این مشکل اومد یادم بزار یک چیز دیگه هم تذکر بدهم گاهی میشه یک کاری می کنم بعد از اینکه یک مدت ازش گذشت هر جوری فکر می کنم نمی تونم بفهمم اون موقع چه جور دو دوتا چهار تا کردم کارم را انجام دادم مثلا خرداد ماه مامانم هی به من می گفت امین تا خانم … نرفته مالزی مشخصات لپ تاپ مورد نظرتو بگو تا بگم برات بیاره 5 ماهه خودم را کشتم که خدایا من اون موقع رو چه حسابی گفتم نه من لپتاپ نمی خواهم؟ ده نه اخه این کدوم خریه که اینجوری جفتک میزنه به بختش؟



تولدت مبارککک
توسط: سعید در دسامبر 29, 2009
در 9:22 ب.ظ.
تولدت مبارک
چه سریع اقدام کردی واسه گواهینامه
توسط: آزاده در دسامبر 30, 2009
در 6:25 ق.ظ.
مبارکا دادا!
ایشالا عروسیت با آبکش برات آب بیاریم!
توسط: پدرام در دسامبر 30, 2009
در 9:04 ق.ظ.
تولدت مبارک رفیق .
—
اون تیکه چی بود انداختی به اون خواهر گرامی ؟بنده خدا منظوری نداشت .
توسط: علیرضا در دسامبر 30, 2009
در 6:17 ب.ظ.
تولدتون مبارک آقای امین هاشمی
توسط: امیر در دسامبر 31, 2009
در 2:46 ب.ظ.
صبح بخیر ! هدیه ی تولد میخوای کل بچه های وبلاگستان فارسی بوست کنیم ؟
توسط: آمان آرانا در ژانویه 1, 2010
در 2:24 ب.ظ.
با تاخير بسيار تولدت مبارك امين … صد سال به اين سال ها …
ايشالله به همه آرزوهات برسي …..
توسط: neghin در ژانویه 1, 2010
در 8:04 ب.ظ.
به به..شرمنده دیر شد ولی جدن تولدت مبارک
توسط: عباس در ژانویه 3, 2010
در 12:42 ب.ظ.
تولدت مبارکه
من کیک و بردم
توسط: عمو هوشنگ در ژانویه 5, 2010
در 5:13 ق.ظ.
سلام
خیلی اتفاقی از توی وبلاگ پدرام تو رو انتخاب کردم و خیلی جا خوردم چون منم اصفهانیم
جداً تولدت مبارک البته با تأخیر زیاد
توسط: عالیه در ژانویه 6, 2010
در 3:42 ب.ظ.
اين مورد آخر خيلي … بودي اخه كسي به لب تاپ مي گه نه؟!!!
توسط: علي رضا در ژانویه 7, 2010
در 8:43 ق.ظ.
چه خبر ؟ تا تولد 20 صب می کنی تا پست بعدی رو بدی ؟
توسط: آمان آرانا در ژانویه 7, 2010
در 6:38 ب.ظ.
سلام
مثل اینکه خیلی خیلی خیلی دیر رسیدم .
با تاخیر و شرمندگی زیاد زیاد تولدتون مبارک .
همیشه شاد و موفق باشید .
توسط: Sahel در ژانویه 13, 2010
در 4:55 ق.ظ.
امین رفته دیگه بر نمی گرده . انا لله و انا لیلای لالای لالای لای !
توسط: ExGee در ژانویه 18, 2010
در 5:38 ق.ظ.
حاجی پیدات نیست که!
توسط: علیرضا در ژانویه 18, 2010
در 12:58 ب.ظ.